گنج بی رنج
گنج بی رنج
کسی از خدا گنج بی رنج می خواست. بسی التجا کرد و دعا خواند و اشک ریخت. شبی در خواب دید که فرشته ای به او می گوید: فردا به گورستان شهر رو. آن جا بر مزار فلان آدم بایست و رو جانب مشرق کن. تیری در کمان بگذار و بینداز. هر جا تیر افتد، آن جا گنج است.
از خواب برخاست و چنان کرد که در خواب دیده بود؛ اما گنجی نیافت. خبر به پادشاه رسید. او نیز تیراندازانی گمارد تا تیر به مشرق اندازند و هر جا تیرها می افتاد، می کندند؛ باز گنجی یافت نشد.
مرد فقیر به خانه آمد و به درگاه خدا نالید که پس از عمری، مرا گنجی نمودی، اما باز ندادی. گنج نیافتم و رسوای شهر نیز شدم. خوابید و دوباره همان فرشته را به خواب دید.
گفت: آنچه گفتی به جا آوردم، اما گنج نیافتم.
فرشته گفت: نه؛ آنچه ما گفتیم به جا نیاوردی. آنچه خود پنداشتی، کردی. ما گفتیم که تیر در کمان بگذار، نگفتیم کمان را بکش. اگر تیر در کمان می گذاشتی و رها می کردی، تیر پیش پای تو می افتاد و تو گنج را زیر پای خود می یافتی.
صبح برخاست و این بار همان کرد که در خواب به او الهام شده بود. گنج یافت و دانست که هر چه از خیر و نیکی است، نزدیک است و مردم بی سبب به راه های دور می روند تا خیری کسب کنند یا توشهای برای آخرت بیندوزند.
ای کمان و تیرها برساخته صید نزدیک و تو دور انداخته
هر که دور اندازتر، او دورتر وز چنین گنج است او مهجورتر
آنچه حقست اقرب ازحبل الورید تو فکنده تیر فکرت را بعید
برگرفته از: مثنوی معنوی، دفتر ششم.
سلام دوست من،به وبلاگ خودت خوش