حکایت

حکایت منصور بن عمار

... نقل است که جوانی به مجلس فساد مشغول بود. چهار درم به غلامی داد که نقل(مزه) مجلس خرد.غلام در راه به مجلس منصورعمار بگذشت.گفت: « ساعتی توقفی کنم تا چه می گوید؟»

منصور از برای درویشی چیزی ..........

ادامه نوشته

خداوندی خدا

  

خداوندی خدا

 
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت...
 
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :
 
می اید ، من تنها ..........
ادامه نوشته

پند لقمان حکیم به فرزندش

پند لقمان حکیم به فرزندش

ای فرزندم

هزار حکمت آموختم که از آن چهار صد حکمت انتخاب کردم واز آن چهارصد،

هشت کلمه برگزیدم که جامع کمالات است:

دوچیز را هرگز فراموش نکن:  ۱-خدا را          ۲- مرگ را   

دو چیز را همیشه فراموش کن:

۱-به کسی که خوبی کردی                ۲-کسی که به تو بدی کرده

و اما چهار کلمه دیگر:

۱-به مجلسی وارد شدی زبان نگهدار

۲-به سفره ای وارد شده ای شکم نگهدار

۳-به خانه ای وارد شدی چشم نگهدار

۴-به نماز ایستادی دل نگهدار

گنج بی رنج

گنج بی رنج

     کسی از خدا گنج بی‏ رنج می خواست. بسی التجا کرد و دعا خواند و اشک ریخت. شبی در خواب دید که فرشته ‏ای به او می‏ گوید: فردا به گورستان شهر رو. آن جا بر مزار فلان آدم بایست و رو جانب مشرق کن. تیری در کمان بگذار و بینداز. هر جا تیر افتد، آن جا گنج است....

ادامه نوشته